حسن مرسلوند
10
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي )
نصرت الدوله فيروز بودند . نصرت الدوله فيروز پسر فرمانفرما شانس بيشترى براى رهبرى كودتا داشت ، زيرا خانوادهء وى و خود او روابط ديرينه و بسيار دوستانهاى با انگلستان داشتند و حتى او صاحب نشان دولت بريتانياى كبير بود و به علاوه او از دوستان نزديك « لرد كرزن » وزير امور خارجهء وقت انگلستان به حساب مىآمد . او كه يكى از عاقدين قرارداد 1919 محسوب مىشد ( او 48 ساعت قبل از امضاء قرارداد ، به وزارت خارجه منصوب شده بود ! ) مورد خشم افكار عمومى ايرانيان قرار گرفته بود و به همين دليل در اروپا اقامت داشت . نصرت الدوله فيروز جهت رهبرى كودتا به ايران خوانده شد ، ولى دانسته نيست كه از چه روى نتوانست خود را در مهلت مقرر به تهران برساند ؛ شايد از خشم و نفرت عمومى نسبت به خود نگران بوده ، شايد هم به روايت برخى ، برف و راهبندان مانع حركت سريع او به طرف تهران بوده ، به هر جهت وى نتوانست به موقع به تهران بيايد و فرماندهان نظامى انگليس عجولانه به دنبال مهرهء ديگرى بودند ، تا اينكه اين شخص توسط « ژنرال آيرون سايد » كشف و معرفى گرديد . ژنرال نامبرده در قسمتى از خاطرات خود مىنويسد : « . . . پس از مصاحبهاى كه امروز با رضا داشتم ادارهء امور قزاقان ايرانى را بهطور قطع به او واگذار كردم . اين مرد واقعا مرد است و تاكنون افسر ايرانى نديدهام كه اين اندازه صريح اللهجه و بىغلوغش باشد . برايش توضيح دادم كه خيال دارم به تدريج از قيد نظارت خود آزادش كنم و او از همين حالا بايد ترتيبات و تداركات لازم را با سرهنگ اسمايس بدهد كه اگر شورشيان گيلان ، پس از خروج قواى ما از منجيل ، خواستند به قزوين يا تهران حمله كنند جلويشان را بگيرد . در حضور اسمايس يك فقره مذاكره طولانى با رضا داشتم . اول مىخواستم تعهدنامه كتبى ازش بگيرم ولى بالاخره به اين نتيجه رسيدم كه گرفتن سند كتبى در اين مورد فايده ندارد ، چون اگر بخواهد زير قولهايى كه به ما داده بزند همينقدر كافى است ادعا كند كه در دادن آن سند مجبور بوده و هرچه نوشته چون تحت فشار بوده ، باطل و بلااثر است ؛ مع الوصف دو نكته را كاملا برايش روشن كردم : 1 - يكى اينكه مبادا به اين خيال بيفتد كه با همين اسلحهها و مهماتى كه در اختيارش مىگذاريم خود ما را از پشت سر مورد حمله قرار دهد چون در آن صورت نابودش خواهيم كرد . 2 - بايد قول بدهد كه پس از گرفتن تهران ، شاه را به هيچ عنوان از سلطنت برندارد . رضا هر دو درخواست مرا با خوشرويى و ميل آشكار پذيرفت . پس از ختم مصاحبه باهم دست داديم و او رفت . به اسمايس گفتهام جلو اقدامات اين مرد را نگيرد و بگذارد كه او قواى خود را به تهران ببرد . . . » .